

خدایا گله ندارم از سرنوشت
اینبار اگر تو گله نداری
اینبار اگرآغوشت باز بود بیایم یا بگریزم
خدایا بوی تورو میدادتو گفتی بیایم نیمه شب است
تو گقتی بیایم خودت حسم میکنی
حس کردم وفتی حرف و دردهایم رادر آغوش احساسش گرفت خدایا تویی
پس چرا آشنا بوداگر نبود چرا من توانستم بگویم هر آنچه مال تو بود
...بین من وتو بود ...پس تو بودی
من که بستم دفترچه خاطراتموباز کردی دوباره که بنویسم
دوست عزیزم سپاسگزارم از همه محبتهات
به دفترچه خاطراتم خوش اومدی


ما را در سایت سرنوشت دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 63